داستان کوتاه – “سخنان نهفته”

داستان کوناه سخنان نهفته محمد رضا نظری دارکولی

داستان کوتاه – “سخنان نهفته”

مجموعه داستان نظافتچی

در پس روزنامه ای که پیرمرد به رفته مانندی با چشمان در سر فشرده اش رو به باد نشسته و می خواند، شاید سخنانی نهفته اند که او در تیترهای آن، به دنبالشان چون پیرمردی کم بینا سرگردان است. شکی نیست سخنان دلش تیتر درشت روزنامه نیستند، چون اگر چنین بود برمی خواست گرد لباسش را می تکاند، چشمانش را بازتر می کرد، محکم قدم برمی داشت، زبانش را برای پاسخ به احوالپرسی دیگران آماده می کرد و چون گذشته ها به صف نانوایی می ایستاد.
با این حال چشمان دویک بین اش را به سطور ریز دوخته است و مطلوبش را می جوید. یکی از ستون ها را از بالا به پایین نظر می افکند، اما باز تردید می گیرد که شاید جمله ی نهایی را خوب ندیده باشد و در میان همان ستون، چنان پنهان است که خفته ی زیر رخت را نمی شود تشخیص داد، به سراغ ستون بعد نمی رود و باز هم از آغاز شروع به خواندنش می کند؛ شاید امکان اینکه روزنامه پایان شود و آخر زندگی، انعکاس وجود خود را در دیگر موجودات نبیند، سلسله اعصاب او را با آلت ترس پاره پاره کرده است.